
پرسید عزیزی از نگاری گر حق بدهد ی اختیاری
با ماه زمین چه میکنی تو درخواب نه بل در بیداری
اون لحظه بدون مگث گفتم مختار اگر باشم وهستم
هر فاصله ای رو بر میدارم تا اینکه نباشه هیچ دیواری

این حافظه جز سنگ طلا نیست
غیرش خیالی بخدایم به خدا نیست
از عالم و آدم خبری هست درین مُلک
از یار عزیزم دل من هیچ جدا نیست

الحق که چه خوب و نیک گفتی
دانی که درست و شیک گفتی
حرف تو بجای خویش زیباست
تندیس زتنهایی نه که رهزن دلهاست
